|
|---|
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
سلام ،
خداحافظ !
دیگر برای تو که زنده تر از مایی
برای آدم هایی که از جنس دیوار های سنگی هستند ،
حرفی ندارم
نمی خواهم آزارشان بدهم
بگذار تا به آن چه که خو گرفته اند ، زندگی کنند .
برای آنها چه فرق می کند
که از این سرمای ناروای زمستان نگا ه ها
دلی بلرزد یا که
مور چه یی از تنهایی به خود بپیچد !
همان بهتر که نباشی و دق نکنی
برای آنهایی که بسیار ، بسیارتر خوش بخت ترند ، برو ، برو که در این دو وجب خاک خدا
جایی برای تو نیست که باشی !
مرحوم حسین پناهی
سلام دوستان .
می خواستم در این پست سایت پیوند اعضا افراد مرگ مغزی را معرفی کنم .اگر توانستید یه سری بزنید. بویژه به قسمت دفتر یادبود .
انگار که زندگی فارغ از این همه قیل و قال ها با سکوتی معنا دار ، طنابی به سوی خدا بالا رفته و چه سخت است اشک پرواز برای پروانه ها . پروانه هایی که دیگر برای رسیدن به نور شمع ، نمی سوزند و اشک های شمع آن ها را نمی سوزاند ؛ حال دیگر او خود نیز نور شده است و شمع . حال پروانه ها به گرد او می چرخند ودر لحظه ی دیدنش به یک باره شعله می گیرند و نوری زیبا همه جا را روشن می کند .



آدرس سایت : www.ehda.ir
آدم هایی که همه ی حرف ها را می دانند !
حسی عجیب دارم با آن که حال خوبی ندارم باز یک نیروی درونی مرا به حرکت در می آورد . محیط پیرامون آنقدر تنگ و تاریک است که حتی نمی توان سرم را بالا بگیرم و آسمان صاف را ببینم .خیلی وقت ها این فکر به ذهنم دست درازی می کند که می توانم آنی باشم که ذهنم هر روزه متصور می شود . هرروز که می گذرد این تصور تاریک تر و تاریک تر می شود و به همین سایه ای که بر زمین میاندازم بسنده میکنم . نمی دانم این را باید سایه ی تقدیر دانست یا باید به دنبال مقصر بگردم . گاهی انسان توانایی و خواستی را در وجودش به عینه و وضوح در می یابد و گاهی انسانی دیگر در همان محیط دنیایی ساده از زندگی خواب و خوراک را دارد . حال با این همه اختلاف تا چه اندازه می توان مقاومت کرد . تا چه اندازه می توان اسیر طرز افکاری نشد که بی توجهی به آنان گناهی است نابخشودنی . تا چه زمانی باید دیگران را احترام کرد و به آنان اجازه داد با ناآگاهی کامل مسیر حرکت انسان را خط کشی کنند . با داشتن این طرز فکر و دعوت دوستان و همراهان به این دیدگاه ها ؛ متهم به خودنمایی و مزاحمت می شوم و حال می دانم که اگر بخواهم باز به طرز فکر خود عمل کنم محکوم به عناد و سرکشی ام و اگر بخواهم با آنان هم قطار شوم باید مثل آنان شوم و در اوهامات حقیقی آنان هم داستان شوم . من حتی فرصت این گونه تفکر را که خود دوست دارم را نیز از من می گیرند وباید مثل آنان فکر کنم تا به راه باشم . چقدر زندگی این گونه پوچ و تکراری است . هر روز با یک تفکر تکراری از خواب بیدار می شوی ، با همان تفکر می خندی ، حرف می زنی ، گریه می کنی ، و مهم تر از همه دوست داشته باشی آنچه را که آنان دوست دارند و شب با همین تفکر در کابوسی از بی خبری به خواب روم . تو باید قابی باشی از پیش طراحی شده و من روحی هستم فرار و بازی گوش . شاید الان بتوان حال آن پرنده را در کنج قفس در یابم . او می خواند و ما به به شادی می گوییم . او می ناله سر می دهد تا شاید از این همه گوش یکی آن را بشنود و قفس اسارت را برهاند . مدتی می خواند و به بالا و پایین می پرد اما افسوس که انتظار دیدن در شهری که همه نابینا هستند انتظاری است بیهوده . چقدر محتاج شکستن این قفس هستم ، چقدر محتاج این هستم که کسی مرا نبیند . جالب آن است که ای کاش میشد با فرار و شکستن این قفس همه چیز را پایان یافته تلقی کرد ، و خنده آور بلکه جانکاه این که متهم به ضعف و زبونی می شود و اصطلاح کم آورد را بر تو یدک می کشند . چقدر فاصله دیدن و ندیدن است . حال خود قضاوت کنید آیا در این بوران خفگی می توان حرفی از فکر نو را حتی در ذهن جاری ساخت . فوری به تو مظنون می شوند . حال باید با تمامی این افکار مبارزه کرد و ذهن را پاک و سالم نگه داشت تا موقع هجرت برسد . دل شکستگی و ناتوانی از این طریق بسیار شکننده و خرد کننده است . آن قدر درون خود فرو می روی که می گویند بیچاره از غم شلوغی این همه ؛ کم آورده و افسرده شده است ، یا به کلام بهتر روانی شده است ، مشکل عصبی دارد . باید به مریض خانه برود یا باید برایش آیینه بین آورد . به بچه هایت بگو به خانه اش نروند ، ممکن است آنها نیز مریض شوند . خوب مسلم است هر کس به خدا ایمان نداشته باشد آخرو عاقبتش این می شود .این پسره همیشه حرف هایی میزد که همش گناه بود . خوب بالاخره خدا جای حق نشسته . پدرش آدم خیلی خوبی بود، مفسر قران بود ولی حالا چرا پسرش این طوری شده خو ب گشتن با رفیق بده دیگه .
این ها و صدها هزار از این افکار ثانیه به ثانیه زندگی ات را تحت تاثیر قرار می دهد و گوش تو را به صدا در می آورد .واقعا شما چه خواهید کرد ؟!
اصلا در این محیط چه میتوان به زبان آورد ! اصلا چگونه می توانید با این آدم ها زندگی کنید .آدم هایی که در داشتن اعتقاد به خدا سر آمدند . آدم هایی که همه ی حرف های خدا را می دانند و دیگر حرفی برای گفتن نمانده است . واقعا دوست عزیز تو به این آدم ها که همه ی حرف ها را می دانند چه می خواهی بگویی؟!!!!!
واقعیت را چگونه می خواهی برایشان استدلال نمایی ؟ چه بسا گفتن حقیقت تو را به سرکشیدن جام شوکران رهنمون سازد . ای یکتای مطلق ؛ این انسانی که جانشین تو بر این زمین است کجاست . من کجا می توانم آن را بیابم .کجا می توانم حرف هایم را به او بگویم ....

|
درباره سایت
با سلام خدمت شما دوست عزیز. ضمن خوش آمد گویی اعلام میدارد این وب سایت سعی دارد در زمینه های مختلف حقوق خصوصی حقوق جزا و جرم شناسی حقوق عمومی حقوق بین الملل آرای وحدت رویه بویژه مقالات و تحقیقات ارائه خدمت نماید لذا آمادگی منعكس كردن نقطه نظرات شما دوستان را اعلام می دارد. |
|